مسعود فخرپور

داری به من...


فکر نمی کنی


کمی دیر


شده باشد؟


شاعر از بس


گرسنه است


معشوقه اش را


هر روز عوض


می کند


و از ترس سانتیمانتالیسم


بزک کرده ها  را


به شعر


راه نمی دهد

 

داری به من...


حتماً فکر می کنی


که دیر نیست


حداقل حالا


معلوم شد


شاعری که


عقده ای نباشد


شاعر نیست

اثزی از مسعود فخرپور

اثزی از مسعود فخرپور

رهگذر اگر بودی


طوری علی چپ


می شدم


که هیچ صابونی


دلم را


کف نکند


آن وقت


هوس نمی کردم


پارازیت بشوم


روی روباه هایی


که برای


قالب پنیرت


دندان تیز کرده اند


حالا قبل از این که


چیزی بگویی


فرکانست را


روی من


تنظیم کن

مالیخولیما اثری از مسعود فخرپور

مالی خولی یا


چیزی نزدیک 


به دیوانگی


دنبال شاخ و دم


نگردید


همین که چشمهایم


دیگر نمی شنوند


گوش هایم


کور شده اند


و هنوز هیچکس 

 
پیدایم نکرده است


دلیل دیوانگی ست؟


حالا شما


برای زندگی


دنبال وقت دیگری


باشید


دیوانه ها همیشه


بدون وقت قبلی


می میرند

(کبک و آتش)از مسعود فخرپور

وقتی قرار است

زمستان

کبک بزاید

شب

با خواب پتو

گرم می شود

حالا بعد از این

آتشی می شوم

که با صد پتو هم

خاموش نمی شود

شعری از مسعود فخر پور با ترجمه ی انگلیسی از  اعظم ناصری

در شهری که

جنازه ی خدایان

روی زمین است

مردم

خود را تشییع می کنند

آدمها بوی تخت می دهند

و میان

دو( سین)

کافور می شوند

تا فردا

بازهم

جنازه ی خدایان را

بپوسند!

A poem by Masoud Fakhrpour , translated into English by Azam Nasseri

In a city in which

The corpse of gods

Are on the ground

The people attend in their own funerals

The people smell the odor of bed

And they'll become camphor

Between two "S"

S"  "S""

Till tomorrow

Again,

They putrefy the corpse of the gods

(خودکشی مشکوک)اثری از مسعود فخرپور

امروزبار دیگر خودم را کشتم

اما چقدراین قتل مشکوک میزند

در تفنگ من تنها یک گلوله بود

اما دو گلوله در قلبم

      شلیک شده بود

یکی را خودم

               و آن یکی را ............؟

        هنوز هم تحقیقات

                      روی جسدم

                                              ادامه دارد...........