شعر از فاطمه معماريان
انگشتم را که به لب می گزم
یعنی
حرفهایی هست
برای دوختن پیراهن بلند پچ پچ هایمان
اما اندازه اش را که بگیری
به گره ای کور می رسی
که در آن
واژه و هجا
جمله ها را لال می شوند
و در نخ سکوتم که می روند
انگشتم را به لبهایم می دوزند!
چقدر بوی خون می آید...
آثار ارسالی شما (شعر و ترجمه و مقاله) بعد از ویرایش در وبلاگ ثبت خواهد شد.