شعر از فاطمه معماريان

انگشتم را که به لب می گزم

یعنی

حرفهایی هست

برای دوختن پیراهن بلند پچ پچ هایمان

اما اندازه اش را که بگیری

به گره ای کور می رسی

که در آن

واژه و هجا

جمله ها را لال می شوند

و در نخ سکوتم که می روند

انگشتم را به لبهایم می دوزند!

چقدر بوی خون می آید...

دو اثر از فاطمه معماریان

اگر
به مدرک برهنه ی حسابداریتان بر نمی خورد
بگذارید
دکمه ای از
ماشین حسابتان باشم
تا شاید روزی
در کسری اعداد یکریز
در آخرین شماره های بی نهایت
و در توان رساندن کهنه نفس هایتان
مرا هم به حساب آورید
به همین هم راضیم
حتی اگر
منهای تمام زندگیتان شوم.

========

فرقی نمی کند
جنوبی باشی
یا از اهالی این دل بدبیار بی درمان
با هر لهجه ای
که دندان بر جگر بگذارم
به تو نخواهم رسید
به تو
نخواهم رسید


(سرما سوزی) اثری از فاطمه معماریان

از ترس نیامدنت

 

سر می روم


بی آنکه بدانم

 

این شعله های بی حیای

 

 دیگ است


که بالا گرفته اند


و زانوهایم را بغل می کنند


و های های...


خودسوزی دیگ هم  اگر باشد


به غرور دست های من

 

بر می خورد


که تا دیروز

 

 گرمابخش وجودت بود

 

و امروز


 بازیچه ی یک مشت شعله


که معلوم نیست


سرمای کدام تابستان

 

آنها را خاموش خواهد کرد؟!