جانم برایت بگوید
شیر ماهی که چکه کند
کاسه ی دریا سر ریز می شود
آب هم ناخوداگاه رد خودش را می گیرد
اما من !!
که شیر مادرت نبودم
اینطوری حرامم کنی
لاشه ای که افتاده بر آتش
میان جزیره ی آدمخورها
جزغاله هم می شدم!!
اندازه ی آب پاکی ! که روی دستم ریختی
نمی سوختم!!!!
بی انصاف
مگر چند مار بوا طول می کشیدم
تا در تو راه می افتادم
اینکه بعضی از بعضی ها
از هر آغوشی که شروغ می شوند
به پایان آغوش دیگری می رسند
همین تن هایی که هیچوقت
اندازه ی کسی نمی شوند
من غالبن یک سرم به دریا وصل
و سر دیگرم
در می آید از توی سرها
سرسری گرفتی
که هول برم داشت
نکند در خشکه مقدست هایت
غرق بشوم
همین گوش ماهی هایی که به کشش هیچ موجی
تن نمی دهند
دریا که کوتاه می آید
جزیره پایش را از خودش درازتر می کند
حفره هم نمی شدی
نشانه هایی هست
که با اخم می چسبانم به طاقت پیشانی ام
کمانی که هر چه می کشم
تمامم را به هدف می زنم
اکنون باید بروم امضایی را پاک کنم
که میان شست دریا
هفتاد بار هم تکرار بشود
معنای جا گذاشتن نمی دهد
سوسکی که پرواز نکند
مرگ از تنش نمی پرد
حالا همینقدر که از کوسه ها برگردم
همه چیز پاک می شود
حتا همین نهنگی که جزیره شده بود
کافی ست دوباره
دریا را به دل بزنم....
+ نوشته شده در شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 11:14 توسط مدیر وب لاگ
|