با تشکر از فردین رشیدی عزیز

`روزنامه ی صبح را

شب زیر چاپ بردند

واژه ها خمیازه بودند

صبح بر لب کاغذ
@@@@@
شانه ام زیر بار سیاهی زلفت

خم شدو گریست

موهایت فرفری شد

خبر از فردای من بود 

بر لب گرم بابلیس
@@@@
زانوانم عادت چمپاتمه را 

از نگاه تو آموخت

آن گاه که در فال قهوه ات

نگاه مردی حیران

به زانو در آمد