اثری از افسانه سلطانی (نیست ها)

"نیست ها"


برای هیچ رودی

هیچ راهی دور نیست

و برای هر سربازی

همیشه بازی،سر نیست

همین می شود که گاهی

بی خبر می افتی

از اتفاقی

که قرار نیست

و شکل دیگر دستت می شود

دست به دست مینی که باز هم قرار نیست

یکی می آید

یکی می رود

راهی برای فرار نیست

تکلیف کفش ها

کشف راههای نرفته اند

دیر یا زود

راهی برای انتخاب نیست.

 

افسانه سلطانی

(هواي تو)شعري از افسانه سلطاني..آباداني مهربان

"هوای تو"


به جفت گیری پرنده ای

کلمه ای در من نطفه بسته

بال بال می زنم

چیزی به چشمم اضافه می شود

که مقابل صبح ابری امروز

کم نمی آورم

-و دوبیت اشک می بارم-

کافیست

از شش های دودی این شهر

فاصله بگیرم

و گلویم را به گلوی گیراترین گنجشک جهان

آلوده کنم

آنوقت معتاد روزهایی می شوم

که دلم هوای تو را می کند

فرقی نمی کند

بهار

تابستان

پاییز

یا زمستان

وقتی حس تو باشد

حتی عروسک هایم سبز می شوند در من

و تو شکل تمام مدادهای جهان

بر من رنگ ها می کشی

اما یادت باشد

در آن افق دور

یک خانه بکشی

در سایه

و تنها

من باشم

و تو

تا کلماتی را برای جهان به دنیا بیاوریم.

**********************************************************

ترجمه ي انگلسي از مديريت وبلاگ شعر (هواي تو)افسانه سلطاني

(remember), poetic kind of legendary prosperity Soltani.

" "remember"


  The breeding bird

  A word on my seed packets

  I'll pit

  Nothing is added to my eye

  Against the cloudy morning today

  I do not low

- - Rain and tears couplet -

Just

ا Smoked six of the city

  Get away

  Sparrow's striking to the throat and throat

  Not infected

  Then the days I'm addicted

  My air that you can

  It does not matter

  Spring

  Summer

  Fall

  Or winter

  When you are feeling

  Even green are my dolls in my

  And you all pencils in the world

  My colors are on the drawing

  But remember

  The Far Horizons 

A kill house

  In the shadows
  And only
  I'm
  And u
. Words for the world to bring to the world.

شعر از افسانه سلطانی

نمی دانم این بهار

کلماتم پرنده می شوند

یا پراکنده حرف هایی که می دانم؟!

اسمت را بگو

شاید خودت باشی

همانی که از پلک هایش

شب هایم روز می شوند

چیزی بگو

تا بهار راهی نیست

اگر حرف هایت گل کند.

اثري از افسانه سلطاني

این خیابان ها

حتی جدول هایشان را حل نمی کنند

تنها اعتنا می کنند

به خط کشی های شهردار نمونه ای

که عابر جا به جا می کند

افاقه نمی کند

نه سبز

نه قرمز

بر دامن تنگ این میدان ها

هیچ دختر گل فروشی درست بزرگ نخواهد شد

هزار دقیقه دیگر هم بایستی

یا عقب این عقربه های گیج بدوی

نه پایتخت خیالش تخت می شود از جمعیت

نه پای تخت تو بی موریانه ی سخت این زندگی

خیابان ها را بگذار به حال خودشان

تا دودی عینکت را

آلوده ی روزهایشان کنند

شهر

سیاه و سفید

بلوار شب هایش را سرفه خواهد کرد.


افسانه سلطانی