دو اثر از احمد تمیمی
فقط بر گرد
تمام پاهایم را می دهم ؛
پاهایی که به خاطرت
از شکست کوچه ها
غنیمت گرفتم!
نمی دانی
چه رنجی است
با این همه پا
فقط رسیدن به ردت!
فکر می کردم دست هایت را ادا کنم
پرنده می شوم!
اما سبک بودن
دلیل پرنده بودن نیست ؛
پرواز غیر از دو بال
خیلی چیزها می خواهد !
و من یادم رفت
روزی با چشم هایم
آسمان را زیر پا آوردم.
چشم هایی
که از دندان های تو دارم ؛
از دندان های تیزت
که بر جای جای تنم مانده اند.
یادم رفت آسمان
در هیچ کجا
مثل قفس زیبا نیست.
پس فقط برگرد
برگردنم ،شانه هایم ،دست هایم ...
نمی دانی چه رنجی است
آسمان را حس کنی و
نتوانی لمسش کنی.
××××××××××××××××××
باید سکه ای هوا برود
که شیری زمین بخورد*
مشت بسته فقط
به درد کوبیدن می خورد
چه بر دیوار چه بر آینه ،
می کوبی و تمام !
این روزها اما
به مشت باز فکر می کنم ؛
به انگشت هایی که اطراف را نشانه رفته اند؛
به سطح صاف دستانم
که دستت را به تماس راضی کند.
این روزها که فقط
ازگردن به بالا می گذرد
و دست ها در جیب ها
تکه تکه می شوند!
به دستی فکر می کنم
دستی که نزدیک است
می خواهم جیب ها را پاره کنم.
× ( چه سکه ای هوا برود /و شیر زمین بخورد / گرگ نمی ترسد.... (وحید پورزارع )
آثار ارسالی شما (شعر و ترجمه و مقاله) بعد از ویرایش در وبلاگ ثبت خواهد شد.