از پنجره بگو
به زنگ پشت درهای بسته امیدی نیست
از پیچ  خلوت خیابان که بگذری
فانسخه ها برایت نسخه ی فتح پیچیده اند
واز سراب صبر سیرابت می کنند
                 محمدمرتضایی





می شنوم 
صدای پای عقربه ها را
که به صفر نزدیک می شود
از پا روی برف های پارو شده 
سیبی نصیبم نمی شود
صلاح نیست سلاح بگذارم 
در گرم و سرد ثانیه ها
این جا منجی تنها
قطر قطره ها است 
در اعتکاف دل
و من
" لا یملک الا الدّعا "
        محمد مرتضایی