دوشعر ازنازنینم کمال شفیعی با ترجمه انگلیسی از اعظم ناصری از مجموعه " می خواهم دست به کار بزرگی بزنم

خدا انسان را در رنج آفرید

"ولقد خلقنا الانسان فی کبد "

و تو در دهان من تابیدی

که بلبلان به فتح دیوارهای تاریک جهان

شادمانه بخوانند

چونان معجزات پیامبران

سریانی سرودهایم را فصیح

درخت ها تحمل این هم زیبایی را ندارند

خدا مرا در رنج آفرید

خدا انسان را عجول آفرید

بیا به رود برگردیم

"همواره تصورم از بهشت

کتابخانه ای بوده است"

مگر نه این که در اول

فقط کلمه بود؟!

خدا در پس پنجره ی کلمات

بهشت را وعده داده است

بیا به رود برگردیم

--------------------------

 

A Poem by Kamal Shafiee , translated into

 English by Azam Nasseri

 

God created the human beings in suffer

And you radiated in my mouth

That the nightingales cheer happily

For conquering the world's dark walls

Like the messengers' miracles

The Syrians sing my chants fluently

The trees can't stand so much beauty

God created me in suffer

God created man in hasty

Come on back on the river

Constantly, my imagination from paradise"

Has been always a library"

Yet, It has been the word

  From the beginning of the world

God has promised us

The paradise

From the back of the words' window

 Come on back to the river

----------------------------------------

پشت پنجره

دریا طوفانی بود

مثل بچه‌های جنوب شهر

که عادت های عجیبی دارند

سوت کشتی ها به صدا در آمد

بچه های جنوب

زانوهای شان را بغل گرفتند

نهنگ بزرگی به گل نشسته بود

دریا برای بچه های جنوب شهر

تشت رختشویی

خشت های کوره پزخانه

و گل هایی بود

که نفس چهارراه ها را

بند می آورد

نفس دریا به شماره افتاده بود

بچه های جنوب شهر

دریا را به آغوش گرفته بودند

سوت کشتی ها به صدا در آمده بود

نهنگ بزرگی

در تشت رختشویی

به گل نشسته بود

--------------------------

A poem by Kamal Shafiee translated into English by Azam nasseri

In the back of the window

The sea was stormy

Like the downtown children

Who have strange habits

The ships whistles toll

The downtown children

Had hugged their knees

A big whale had been run aground

The sea for downtown children

A tub

The bricks of brick kiln

And there were mud

 That blocked the crossroads' breath

The sea was gasping

 The downtown children

Had hugged the sea

The ships' whistles toll

A big whale

In a big tub

Had run aground

 

شعری از کمال شفیعی از مجموعه شعر "می خواهم دست به کار بزرگی بزنم" با ترجمه اعظم ناصری

شعری از کمال شفیعی از مجموعه شعر "می‌خواهم دست به کار بزرگی بزنم"با ترجمه ی اعظم ناصری

 زمین همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد

حوا تجربه‌ی تلخی بود

چه کسی تصور می‌کرد

آدم سیبی را بردارد

سرنوشت جهانی برآشوبد

من همیشه

به نیمه‌ی دلخور سیبی می‌اندیشم

که گاز زده از دست آدم افتاد

و جاذبه را تمسخر کرد

حالا رشته گندم‌زاران گیسوان تو

و نیمه‌ی دلخور این سیب

عینک را بر می‌دارم

زمین همیشه بر یک پاشنه نمی‌رقصد

خدا برای آدم کلمه

و من برای تو

شعری آفریدم

که سیب‌های جهان را وسوسه می‌کند

حوا تجربه‌ی خوبی بود

که آدم غنوده در چشمانش

تلخی‌های جهان را تاب می‌آورد

عشق

زبان مادری‌ست

آزانگیز و ترجمه ناپذیر

که تجربه‌ی حوا را نا مکرر می‌کند

و زمین

نیمه‌ی دلخور سیبی

که همیشه بر یک پاشنه نمی‌چرخد

عینکم را برمی‌دارم

حالا رشته گیسوان تو

و نیمه‌ی دلخور این سیب

--------------------------------------

 

The earth never rotates on a heel

Eve was a bitter experience

Who could imagine

Adam picks up an Apple

And disturbs

 The destiny of the universe

I always think to the annoyed half of an Apple

Which fell down from Adam's hands

Bitten

And ridiculed the gravity

Now, the bunches of your hair wheats

The annoyed half of this Apple

I pick up my glasses

The Earth never dances on a heel

God created the word for Adam

And I created for you

A poem

That tempts the worlds' apples

Eve was a good experience

That Adam

Slept in her eyes

Bears the bitterness of the world

The love

Is a mother tongue

inexplicable

that makes the Eve's experience

infrequent

and the earth

is the annoyed half of an Apple

that never rotates on a heel

I pick up my glasses

Now, your bunch of hair

And the annoyed half of this Apple

چند شعر از دوست عزیزم کمال شفیعی از مجموعه ی (گوزنها ی پابه ماه)

هیچ کس باور نمی کند

        عشق

آن تفنگ سرپری است

که در سکوت درخت ها

زانوی آهو بره ها را لرزاند

پنجره را که باز می کنم

لزج می شود

خون یوزپلنگ معروری که

از سینه ام گریخت

--------------------------------------

شماره ی تمام نفس هایت را دارم

من از بچگی

به حساب پس انداز قلکم

دل خوش بوده ام

-------------------------------------------

نه

اسلحه دیگر

کفاف این جنگ نابرابر را نمی دهد

باید برای فتح این ایل

قلم بردارم

وترا

آنگونه که هستی

بسرایم

----------------------------------------------------

راه گریزی نیست

این را قابله فهمید

وقتی

بند نافم را

به گربه ای داد

که چشم هایش تیله هایی بودند

با دو خط ممتد نورانی

که در افق

یکدیگر را به آغوش می کشیدند

----------------------------------------

تفنگ قدیمی پدر

دلواپس

گوزن های پا به ماهی بود

که در پناه دره ها

ماغ می کشیدند

پدر نگران بچه هایی که

گرسنه خوابیدند

وگوزن ها

دلواپس پدر بودند

که بی تفنگ

از شیار دره

بر می گشت

=======================