(روح جنون زده کلمات)نوشته جمال بیگ

نگاهی به مجموعه­ ی شعر «مادر زادی شده ام»

اثر سامان ح اصفهانی

شعر تنهاترین همدم انسان است که می­تواند با دگرگون کردن هر موقعیتی فرایند جدیدی از زندگی را بوجود بیاورد، و با یک بازتاب درونی و بیرونی نیاز انسان را برآورده کند. به همین دلیل شعر را انگیزه­ ای به نام بحران و تنهایی همراهی می­کند که با یک اتفاق غیر قابل پیش بینی،زمان و مکان را به دگردیسی می­رساند.

حال اگر بپذیریم که پرداختن به عوامل و عناصری که در پیرامون ما وجود دارند،  همانقدربااهمیتند که پرداختن به حرکت درونی یک شعر بعنوان یک جنبش دگردیسی شده. و این میطلبد  که نگاه تاز­ه ای به کلمات داشته باشیم تا به تجربه ای نو  ،در گستره ی جهان هستی به  کشف شاعرانه­ی، اشیاء پیرامون خود بپردازیم .پدیده­ های همین جهان است که ما را در پویایی یک زبان شعری رهنمون می­کند.

با این پیش­ زمینه وارد مجموعه­ ی «مادرزادی شده­ ام» آقای سامان اصفهانی می­شوم. شاعر این مجموعه می­خواهد با نگرشی عاطفی در کنار اندیشه به یک فضای سوررئالیستی تعریف­ نشده برسد به همین منظور سعی می­کند کلمات را به دلخواه خود به بازی بگیرد و از سطح معناها به عمق آنها برسد و ذات کلمات را وادار به دگردیسی کند.

از سنگ­ها ساکنانه می­رفتیم/ برگشتم/ تا گلی خوانده باشم/ ص 5

قطار بر ریل می­وزید/ و تو را / به ابرها اضافه می­کرد/ ص 27

حافظه­ ی حرف­هایت / در شقیقه ­های من حل می­شود/ وقتی که گفتی/ خداحافظ/ ص 46

عادت انعکاس/ از پشت شیشه­ ها/صورت شکسته­ ی ما/ از عینک قلابیِ شما/ ص 56

گره خوردن متن­ها به یک تفکر متمایز و بکر باعث می­شود که مخاطب با یک روایت ناخوانده از پیش روبه­ رو شود، هرچند اگر به ارجاعات بیرونی بیشتر دقت کنیم می­توانیم از این طریق با خوانش­های چندباره به ظرفیت­های تازه­ ی شعر نزدیک شویم.

سرکش از سکونت سایه­ ای/ کنار دره نشستیم/ شاخه را روشن کردم/ تا روسری­ ات طلوع کند/می­خواستم به خوانشی خطیر برسیم/ ص6

گویی کلمات از دلِ وقایع جهانِ فراموش ­شده پَر می­کشند. با کمی دقت در خطوط ارتباطی به شکل متفاوتی از عاشقانه­ سرایی شاعرانه می­رسیم.

اما این بار/ کوه در متن ما/پوست می­انداخت/ ص 7

بافت روایی اثر با هم­آمیختگی با عناصر عینی و پدیده­ های ذهنی به روند حرکتی شعر کمک موثری می­کند هرچند این کمک بی ­بهره ار اتکای آن به زبان نیست.

شعرهای این مجموعه بر نوشتاری روان، ساده اما عمیق تکیه دارد که با چند معنایی کردن کلمات سعی در استفاده درست از تکنیک­های خاص فرمی که متکی به صورت زبان است شعر را پیش میبرد در عین حال، این سادگی شعرها را دچار شعارزدگی نکرده است.

برگی/ از درختی/ در پاییز/ به ملکوت خاک پیوست/ انگار بهار را در خواب دیده بودم/ ص14

تَب/ تَب/ تَب/ عَرَق تبر/ هنوز هم گیجم می­کند/ قطره­های قطع/ ص18

برای من بگو/ این رگ­پخش­های گُل گرفته/ از کدام قید  کوتاه آمده­ اند/ ص22

دارکوب/ خودش را به درخت ثابت می­کند/ ص 23

دوست لبریز/ چیزی به اول دی ماه نمانده است/ ص29

همین خصوصیت شبه ­واقع­گرایی در این سطور ،با اتکا به ناتورالیستی هدفمند ،به این حقیقت می­رسیم که همه چیز همین­گونه بخشی از واقعیت اطراف ماست که دارد اتفاق می­افتد که هربار با تعریف قابل قبولی به جهان هستی معرفی می­شوند.

گوش­ کوب را/ دوست دارم/ همان گوشت­ کوب بنامم/ این روزها/ این­گونه سیر می­شوم ص1۶

بدین ترتیب با گونه­ ای از شعر فرمالیستی روبرو می­شویم که با استفاده از فرصت­های زبانی شعر در ایجاد فضای مناسب با استفاده از ساختاری منسجم شعر را به سمت عناصر و عواملی هدایت می­کند که شخص را در فضایی کاملاً جسمیِ زبان و حرکت کلماتی مشابه معنا را تفهیم میکند.

کلمات دام دارند/ گاهی گاو/ گاهی گوسفند دارند/ ص27

همانطور با استفاده از کلمه دام سعی در زمینه­­ چینی برای عینیت بخشیدن به یک عنصر درونی که همانا به سیطره کشیدن واقعیت موجود در جهان هست را دارد  

زیر این سقف/ دیگر هیچ صدایی به صدایم/ لباسی نمی­ پوشد/ ص 41

می­توان دریافت که شاعر با قصد تأثیرگذاری بر مخاطب به نیت دگرگون کردن معنا ،سعی وافری دارد که حالا چقدر در این کار موفق بوده است، به قضاوت مخاطبان وامی­گذارم. اما حیرت طغیان  شاعر را در شعر ص 57  می توان دید که در بازی با کلمات هربار که آغاز می­شوند به تولد تازه­ تری می­رسند.

نهنگ چروک­ خورده/ در مقبره­ ی قرن/ که گه گاه فوران خمیازه­ اش/ به تکثیری طبقانی می­ انجامد/ نفت/ ص 57

از نمودهای اشعار این مجموعه غافلگیری کلمات در بطن معناهای تازه است که اگر شاعر با حذف بعضی از کلمات که وجودشان  چندان هم ضروری نبوده است (به زعم بنده) می­توانست خواسته ­ها و گفته­ هایش را به سمت زبانی خاص با خروج از ساختارگرایی گرامری زبان و با معناگریزی و بیرون­ آمدن از حاکمیت مطلق زبان به ویژگی­های بهتری دست می­یازید. البته این سطور چیزی از ارزش­ کاری سامان اصفهانی کم نمی­کند هر چند وی در بعضی از اشعار به پیچیدگی­های ملموس تری راه مییابد که با عینیت بخشیدن بیشتر به ارجاعات بیرونی می­توانست به نظام معنایی جدیدی با گسترش به دانستگیِ شاعرانه­­ ی خویش برسد.

در آخر از روح جنون­زده­ ی کلمات نمی­توان غافل بود و این خود آغازی ست برای سفرهای بُعدی معناهای جدید.

جمال بیگ

....................................

(چند اثر از سامان ح اصفهانی)

 

وقتي كه بلند مي‌رفتيم

سرشاخه‌اي از روسري‌ات را چيدم

كه تيمار باد بود.

 

از سنگ‌ها ساكنانه مي‌رفتيم

برگشتم

تا گلي خوانده باشم

ولي خورشيد 

     نخ‌هاي صورتت را تار كرده بود

من هواي پرپر را

پخش عطرهاي پوسيده كردم

اما باز‌ هم باد

باز ‌هم سنگ

 

 

 

سركش از سكونت سايه‌

   كنار دره نشستيم

شاخه را روشن كردم

تا روسري‌ات طلوع كند

مي‌خواستم به خوانشي خطير برسيم

 

اما

اين بار

كوه در متن ما

پوست مي‌انداخت.

------------------------------------------ 

 

(گوش کوب)

 

گوش‌كوب را

دوست دارم

همان گوشت‌كوب    بنامم

 

اين روزها

اين‌گونه سير مي‌شوم.

 -----------------------------------------------

(2)

 دنده­هایِ زرد یک آدامس

روی برگ­های پاییزی

خبر از ترسی مدرن می­داد

 

بین درخت و خاک

ترجیح دادم

سکوت کنم.

 

                                        سامان ح اصفهانی

                                      از دفتر مادرزادی شده ­ام