شعری از مرجان سلطانی(سازه)
وقتی وزن راه رفتن مرد را
زن می آفریند
دیگر فاصله ای نبود
میان من و پاهایتان...
حالا پس از سال ها
چگونه گم شده ام
در انتهایی که دیوار هم نیست
اینگونه با کفش هایتان
نادیده ام می گیرید
دستانم از دستان کدامتان
جا مانده است
(در پیاده رویی که آنقدر می رود
تا گم بشود)
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 10:49 توسط مدیر وب لاگ
|
آثار ارسالی شما (شعر و ترجمه و مقاله) بعد از ویرایش در وبلاگ ثبت خواهد شد.