مارپله ای که می شوم

تو را به هیبت زنی هندو

 روی خوابی پر از میخ

دراز می کشم

 یعنی اینکه باید بروم لای دهانت

لم بدهم میان مشتی حرف

زبانم را از زیر پای گور به گورم

درازتر کنم

همین است که امشب

جن های تنت جشن می گیرند

اول بسم الله

نیش ونوش نخی که لامصب

توی کله ی این سو..زن نمی رود

حتا نمی دانم

با ماری که آستینم را

زندگی می کند

چگونه غلاف بترکانم

عجالتن دور از چشم شما

از زیر پوستم سر بخورم

روی ناخوداگاهم

شایدنیمه ی گمشده ی معشوقه تان بشوم

نه دیگر با این هجی مجی ها

به لعنت خدا هم نمی ارزی

حالا که تنت

بوی اجنه می دهد

با یک عالمه حرف سر به هوا

نمی شود ساختار  تو را

به هم بریزم

ناچارم این ورد را تمام کنم

با اینکه من می مانم و موبایلی

میان یک مار زنگی

شاید هزار سال دیگر زنگ بخوریم

      ( جمال بیگ)